تبليغاتX
B_2222258_S

B_2222258_S

@@@@@ یک اهری در خدمت وطن @@@@@

غروب....................

غروب
 
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
 
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
 
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
 
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/12ساعت 13:47  توسط Sa_Ba  | 

اینم بازم بی کاری بود گذاشتیم برا یه نفر که خواسته بود ازم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 0:31  توسط Sa_Ba  | 

به نظر یه نفر جالب بید که منم پسندیدمش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 0:19  توسط Sa_Ba  |